کانون فرهنگی شهید احمد دهقانی

ولادت اردیبهشت1341 شهادت اردیبهشت1361-شلمچه/عملیات بیت المقدس

کانون فرهنگی شهید احمد دهقانی

ولادت اردیبهشت1341 شهادت اردیبهشت1361-شلمچه/عملیات بیت المقدس

کانون فرهنگی شهید احمد دهقانی

بإسمک الأعظم
بیادبرادرشهیدو پدر و مادر عزیزم که خداوندآنان را با قرآن وعترت علیهم السلام محشورفرماید(شهادت1361) (وفات1391و1392) پویاشهر(روستای پوده)

کلمات کلیدی

در نماز سهل‌انگاری نکند همت گمارید

به این‌که حتی یک نفر از جوانان و نوجوانان کشور

چرا امام هشتم را «غریب الغربا» می‌نامند؟

احب الله من احب حسینا

مجموعه پوسترهای «عزت حسینی»

مشکلات را حل می کند

مداومت بر این عمل

یوم الترویه (روز ترویه)

حکمت تکرار نماز از زبان آیة الله بهجت(ره)

فرهیخته‌ای از دانشگاه جنگ

برکات و آداب‌ مهمانی‌

عید فطر روز پیروزى بر طاغوت نفس

درس اخلاق ماه مبارک رمضان 1436- معرفت نفس

در سوگ چمران+عکس

آمادگی برای ورود به میهمان سرای الهی

یادی از دوست

مسکن قوی و آرامش بخش روح!

به خدا قسم که این پیامبر است!

مناجاتی که هر کس بخواند به جایی می رسد !

اگر مقامات معنوی می خواهیم مناجات شعبانیه بخوانیم!

صفات و کرامات امام کاظم علیه السلام

بخشى از اخلاق

ذکری که این روزها زیاد باید بگوییم!

خاطره ای عجیب از علامه حسن زاده آملی

دعاها و اذکار هنگام شنیدن اذان!

3توصیه ارزشمند آیت الله کوهستانی(ره)!

فاطمه علیها السلام ستاره درخشان عالم بشریّت

زندگینامه اجمالی ام البنین سلام الله علیها

مقام معنوی زهرای اطهر علیها السلام

پیام نوروزی به مناسبت آغاز سال ۱۳۹۴

کرامات فاطمی

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۲۴ ب.ظ
بإسمک الأعظم

کرامات فاطمی

فاطیما

از بیمارستان مرکزی هامبورگ بیرون آمد. گرفته و غمگین بود. خودش را به ساحل دریاچه رساند، ایستاد و به آب های آرام آن چشم دوخت. چند قایق بادبانی کوچک روی دریاچه در حال حرکت بودند. کمی آن سوتر، مسجد زیبای مسلمانان هامبورگ توجهش را جلب کرد. مسجد امام علی علیه السلام را ایرانی ها ساخته بودند. یک بار همراه مهندس ایرانی همکارش به آن جا رفته بود. مهندس، همسایه ی او هم بود. با مادر پیرش زندگی می کرد.
مرد آلمانی غرق در افکار دور و دراز خود بود که متوجه شد کسی او را صدا می زند. برگشت. پیرزن را شناخت. بی بی، مادر دوست ایرانی اش. از نماز جماعت مسجد بر می گشت.
- سلام آقای مهندس! حال دخترتون چطوره؟
- اصلاً خوب نیست بی بی خانم!
- مگر قرار نبود عمل بشه؟
- الان از بیمارستان میام. با دکترش صحبت کردم. گفت پهلوی دخترت شکسته، استخوناش خرد شده، باید عمل بشه، همش تقصیر منه بی بی! اون تصادف، تقصیر من بود!
- حادثه برای هرکسی پیش می آد پسرم! حالا که شکر خدا، دخترت زنده مونده، امیدتون به خدا باشه. عملش کنید، خوب می شه.
- اما این وسط، مشکل وجود داره بی بی!
- چه مشکلی؟
- دخترم راضی به عمل نیست.
- چرا؟
- می گه اگه با همین حال و روز بمیرم، بهتر از اینه که زیر عمل از دنیا برم. به همین خاطر چند روز پیش از بیمارستان آوردیمش خونه.
- امروز می آم بهش سر می زنم. نمی دونستم مرخص شده.
بی بی در خانه مهندس، بالای سر دختر نشسته بود. با مهربانی او را نگاه کرد و گفت:
- دخترم! از چی می ترسی؟ پدرت خیلی نگرانه، اجازه بده عملت کنن.
- نه بی بی! می ترسم؛ می دونم زنده از بیمارستان برنمی گردم. اجازه نمی دم دکترا منو بکشن!
- یعنی اونا رو قبول نداری؟
- نه.
پیرزن به فکر فرو رفت. لحظه ای بعد، سر برداشت و گفت:
- من یه دکتر سراغ دارم که اگه خدا بخواد، تو رو خوب می کنه.
- بدون عمل جراحی؟!
- بله، به امید خدا.
- چقدر پول می گیره؟
- اون، دکتر پولی نیست. فقط باید دعا کنی، دخترم! من از نسل فاطمه، دختر پیامبرصلی الله علیه وآله  اسلام هستم. پهلوی فاطمه هم شکسته شد. من و پدرت تو رو تنها می ذاریم، به بانوی اسلام متوسل شو و این جمله را بگو« ای فاطمه! مرا شفا بده»، فهمیدی؟!
-بله.
- خب، حالا بگو.
- فاطیما! مرا شفا بده.
بی بی و مهندس از اتاق خارج شدند. بی بی در سالن پذیرایی روی مبل نشست. صدای دختر را می شنید که با گریه، فاطمه زهرا را صدا می زد. بی بی هم گریه اش گرفت. دلش شکسته بود. آهسته زیر لب گفت:
- یا فاطمه زهرا! شفای این بیمار آلمانی را از تو می خوام؛ مادرجان! آبروی منو حفظ کن.
مهندس به حیاط خانه رفت. او هم منقلب شده بود. نگاهش را به آسمان بارانی انداخت و آرام کلمه ای را زیر لب تکرار کرد.
- فاطیما!
-پدر!پدر!
صدای دخترش بود. با عجله خودش را به اتاق او رساند. بی بی اشک هایش را با گوشه روسری پاک کرد. دختر دیگر ناله نمی کرد. در بسترش نیم خیز شده بود. مرد شانه هایش را گرفت و گفت:
- بخواب دخترم! به پهلویت فشار می آد.
- چیزی نیست پدر! دیگه درد ندارم. حتی می تونم بشینم نگاه کن.
دختر این را گفت و نشست. بی بی با شادمانی گفت:
- خدارو شکر، شفا پیدا کردی!
مهندس، هاج و واج نگاه می کرد.
- غیرممکنه! چه اتفاقی افتاده؟ اینجا چه خبره؟!
دختر گفت:
- تعجب نکن پدر! من شفا پیدا کردم. وقتی « فاطیما» رو صدا می زدم، اون قدر گریه کردم که از هوش رفتم. خانمی اومد کنار تختم. چند بار به پهلوم دست کشید. بهش گفتم: شما کی هستید؟« گفت: همون کسی که صداش می زدی». اون خانم اینو گفت و رفت. وقتی به هوش اومدم، دیدم دیگه درد ندارم.
... مهندس آلمانی با همسر و دخترش در محضر آیت الله العظمی میلانی بودند. آنها به مشهد آمده بودند تا مسلمان شوند. مرد آلمانی ماجرای شفای دختر خود را تعریف کرد. یکی از حاضران صحبت های او را برای آقا ترجمه کرد. ساعتی بعد، آن خانواده «شهادتین» را بر زبان آوردند و مسلمان شدند. در این بین، فاطیما دختر آنان خوشحال تر به نظر می رسید.(*)
پی نوشت:
* فضایل و کرامات فاطمه زهرا، عباس عزیزی، قم، انتشارات صلاة.
منبع:نشریه فرهنگ کوثر، شماره 77.
نویسنده:مرتضی عبدالوهابی
  • ۹۶/۱۱/۱۰
  • کانون فرهنگی شهید احمد دهقانی

کرامات فاطمی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی